خدا زد _ دیدهبانی در سال ۱۳۶۲
به دیدهبانی چندان علاقهای نداشتم. کاری تخصصی بود که من حوصلهاش را نداشتم. اگر اشتباه میکردم بجای دشمن، گلولهی خمپاره یا توپ روی سر نیروی خودی میافتاد.
برای عملیات روی ارتفاع مشرف به تنگهای که عراقیها در آن بودند مستقر شدم تا در وقت نیاز روی آن آتش بریزم.
با قبضه خمپاره ۱۲۰ میلیمتری کار میکردم. چند هدف را از قبل مشخص کرده و روی آنها چند خمپاره زده بودم و حالا میخواستم ثبت تیر کنم. اولین گلوله را درخواست کردم که به زعم من و بر اساس نقطه ثبتی روی کالک باید داخل تنگه میرفت امّا نرفت. گلوله دوم و سوم را درخواست کردم و آنها را در فاصله ۱۵۰ متری و ۲۰۰ متری هدف اول که تنگه بود ثبت کردم. ناگهان دیدم از جایی که خمپاره اولی رفته بود، دود و آتش بالا میرود و انبار مهمات عراقیها به شدت منفجر میشود. ذوقزده شدم و خواستم روی همانجا که گلوله اول رفته بود و من ثبتش کرده بودم، گلولهای درخواست کنم. به قبضهچی گفتم: «همان اولی را بزن»
قبضهچی که باهوش و کاربلد بود، گفت: «این مگر همان هدف اول نبود که وقتی فرستادم گفتی اشتباه فرستادید و داد و فریاد کردی، حالا چی شده که همان را میخواهی!؟»
گفتم: «برادر جان تو درست میگویی، من بیهدف زدم. گلوله را گُم کردم. اصلاً آنجا را نمیخواستم بزنم. اصلاً من هیچکارهام، گلولهای را که تو فرستادی، خدا هدایت کرد و کوبید داخل زاغه مهمات عراقیها، حالا میخواهم آن را تکرار کنی، میفرستی یا نه؟»
قبضهچی وقتی دید که خودم را هیچکاره دیدم، نرم شد و گفت: «مگر میشود جلوی اراده خدا ایستاد؟ الان پست میکنم.»
شناسنامه خاطره
راوی: محمد ترک(پورمتقی)، دیدهبان بسیجی گردان ادوات و توپخانه لشگر انصارالحسین[علیهالسلام]
مکان و زمان وقوع خاطره: جاده پیرانشهر به اربیل، منطقه عملیاتی والفجر ۲، ۱۳۶۲/۰۵/۱۵
مکان و زمان بیان خاطره: همدان، ستاد کنگره شهدا، ۱۳۹۴/۰۳/۲۴
کتاب--------------------
بچههای مَمّدگِره
- ۹۷/۰۶/۰۳