بچه‌های مَمّدگِره

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم بچه‌های همدان؛ بچه‌های صفا و عشق و اخلاص؛ مردان بزرگ و بی‌ادعا؛ یاران حسین علیه‌السلام؛ یاوران دین خدا ..

بچه‌های مَمّدگِره

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم بچه‌های همدان؛ بچه‌های صفا و عشق و اخلاص؛ مردان بزرگ و بی‌ادعا؛ یاران حسین علیه‌السلام؛ یاوران دین خدا ..

بچه‌های مَمّدگِره

۸۹ مطلب با موضوع «بچه‌های مَمّدگِره» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

دیده‌بانی در سال ۱۳۶۴ 


صـبــور 


مصطفی نساج، دو تیم دیده‌بانی به دو گردان ۱۵۳ و ۱۵۵ مأمور کرد و هنوز عملیات شروع نشده بود مثل مادری که دلشوره فرزندش را دارد گفت: «سید پاشو بریم خط» 


گفتم: «چشم» 


به طرف جاده فاو _ البصره حرکت کردیم، به قدری جلو رفتیم که تیر مستقیم می‌آمد و هیچ وسیله‌ای تردد نمی‌کرد، مصطفی گفت: «سیّد تو همین جا بمان من جلو می‌روم و بر می‌گردم.» 


همین که توی تاریکی گم شد. من به فکر یک جان پناه امن افتادم که تویوتا زیر آتش دشمن نفله نشود. خاکریزی خالی از نیرو پیدا کردم امّا چرخ تویوتا داخل یک گودال افتاد و ماشین یک لایی شد. آتش شدید بود و هوا خیلی سرد. ماشین را رها کردم و توی یک چاله پتویی رویم کشیدم و خوابیدم.


هوا داشت روشن می‌شد با تیمم نماز صبح را خواندم. آتش کم شده بود، نیروهای باقی مانده گردان‌های ۱۵۳ و ۱۵۵ عقب مى‌آمدند. سر وقت تویوتا رفتم که برگردم، بدنه آن مثل آبکش، سوراخ سوراخ شده بود. با زحمت و با کمک چند نفر، ماشین را از چاله درآوردم و چشم گرداندم تا نساج را ببینم، خبری از او نبود.


در مسیر برگشتن یکی را سوار کردم که بادگیرش با گل و لای یکی شده بود، خسته و ناراحت بود، حرف نمی‌زد. بچه‌های گردان ۱۵۵ گفتند که او فرمانده آنها -حمیدرضا رهبر- است. با دست مسیر را نشان می‌داد، تا به ستاد لشگر رسیدم. او و بقیه را پیاده کردم و سرکی کشیدم، آنجا هم از نساج خبری نبود. دلشوره داشتم که اگر او را زنده ببینم، چه بگویم. بگویم تو را تنها گذاشتم، بگویم خوابم برد، بگویم تنها آمدم. 


تا این‌که داخل سنگر فرماندهی گردان ادوات نشسته بودم سر ظهر با قیافه‌ای خسته و لباسی گل‌آلود وارد سنگر شد. خودم را آماده کردم که تشر جدی بشنوم. چشمش که به من افتاد مثل گُل خندید و گفت: «سید جان نگرانت بودم خدا را شکر که سالم می‌بینمت.» 


شناسنامه خاطره

راوی: سیدحسین حسینی‌فرجام، دیده‌بان بسیجی گردان ادوات لشگر ۳۲ انصارالحسین علیه‌السلام 

مکان و زمان وقوع خاطره: استان بصره عراق، جاده فاو _ بصره، عملیات والفجر ۸، بهمن ۱۳۶۴

مکان و زمان بیان خاطره: همدان، خیابان شهدا، مغازه محل کار حسینی‌فرجام، ۱۳۹۴/۱۱/۰۴


کتاب---------------------------------------------

       بچه‌های مَمّدگِره، صفحات ۲۰۷ و ۲۰۸

شهید مصطفی نساج

  • ۰
  • ۰


دیده‌بانی در سال ۱۳۶۴


جهنم مفهوم است

 

با سیدمحمد یوسفی هم تیمی شدیم و قرار شد در خط ام‌القصر کنار گردان حضرت علی‌اکبر -۱۵۴- باشیم و دیده‌بانی کنیم. 


وقت حرکت به محمدصبوری، مسئول توپ ۱۲۲ گفتم: «محمد، بین ما یک کلمه رمز باشد که تطبیق آتش نفهمد.»  


پرسید: «چه کلمه‌ای!؟»


گفتم: «آنجا که می‌رویم، پاتک عراق در حال شکل‌گیری است اگر گفتم که جهنم مفهوم است. بدانید که کار خیلی بیخ پیدا کرده و دشمن خیلی جلو آمده و ما سخت نیاز به حمایت آتش داریم.» 


گفت: «به روی چشم» 


احمد هدایتی و مصطفی دیوجینی کنار او بودند. تا آن روز تعداد زیادی از قبضه‌چی‌ها به شهادت رسیده بودند. 


رفتیم و به خط رسیدیم و با سیدمحمد ثبتی‌ها را درآوردیم و آتش خواستم که پاتک پیاده و زرهی دشمن شروع شد و همان شد که ما پیش‌بینی کرده بودیم و کار به جایی رسید که ناچار شدیم بگوییم: «جهنم مفهوم است» 


صبوری، آدم صبوری بود موضع توپخانه او مثل موضع دیدگاه ما زیر آتش دشمن بود. امّا هر چه مى‌خواستیم، می‌ریخت. 


آن روز پاتک دشمن نافرجام ماند و تیم بعدی دیده‌بان به جای ما آمد. وقتی به عقب برگشتیم، برای قدردانی از زحمات توپچی‌ها به موضع آنها رفتیم. تعدادی از بچه‌ها پای آتش‌بار ۱۲۲ به شهادت رسیده بودند و محمد صبوری انگشت دستش را باندپیچی کرده بود. 


قبضه‌چی‌ها می‌گفتند، وقتی شما از کُد «جهنم مفهوم است» استفاده کردید. محمد صبوری بی‌وقفه  شلیک می‌کرد که در اثنای شلیک طناب جدا شده و او ناچار می‌شود با دست، حلقه ضربه‌زن به سوزن توپ را بکشد و با لگد زدن توپ، انگشت او شکست. 


محمد صبوری نخواست از رشادت خود حرفی بزند. در جواب تشکر من و سیدمحمد گفت: «می‌دانستم که آن جلو چه خبر است، در آن شرایط یک ثانیه هم یک ثانیه بود.»


شناسنامه خاطره 

راوی: مهدی مرادیان، دیده‌بان گردان توپخانه لشگر ۳۲ انصارالحسین علیه‌السلام 

مکان و زمان وقوع خاطره: استان بصره عراق، جاده فاو ام‌القصر، عملیات والفجر ۸، بهمن ۱۳۶۴ 

مکان و زمان بیان خاطره: همدان، باغ موزه دفاع مقدس، ۱۳۹۴/۰۵/۰۲


کتاب----------------------------------------------

       بچه‌های مَمّدگِره، صفحات ۲۰۵ و ۲۰۶ 


عملیات والفجر ۸

  • ۰
  • ۰


دیده‌بانی در سال ۱۳۶۴ 

 

جمعِ کران

 

لشگرهای زرهی و پیاده دشمن برای بازپسگیری فاو، یکی یکی وارد عمل میشدند و ناکام میماندند، تا سرانجام نیروهای گارد ویژه ریاست جمهوری عراق وارد کارزار شدند.

 

شیر بچههای گردان نهاوند مقابل گارد صدام میجنگیدند، میکشتند و کشته میشدند ولی یک گام عقب نمیرفتند. سهم آتش ما -با وجود عدم برابری با آتش دشمن- در گرفتن تلفات کم نبود.

 

بیشتر با چهار قبضه ۱۲۰ کار میکردیم. با سیدمحمد موسوی و قبضهچیهای خستگیناپذیرش. با اینکه من و سیدمحمد تلاش میکردیم با کد و رمز صحبت کنیم امّا گاهی از سر تفنن کد و رمز را کنار میگذاشیم. سید میگفت: «یکی از بچههای پای قبضه به اسم قاسم ابراهیمی بابا شده و هنوز چند ماه است فرصت پیدا نکرده به عقب برود و از خانوادهاش نامه رسیده که بچهاش زبان باز کرده و بابا بابا میگوید.»


این گفتوگوها در گرماگرم آتش، آب گوارایی بود که خنکمان میکرد و برای ثانیههایی، مرغ خیالمان تا خانه و خانواده میپرید.

 

در اثنای این تعریفها، تنور آتش دشمن دوباره زبانه کشید و نیروهای پیاده آن برای چندمین بار به ما نزدیک شدند. من با کد و رمز به سیدمحمد موسوی فهماندم که تحت فشار هستیم و باید برایم آتش بریزد.

 

سیدمحمد گفت که از چهار قبضه ۱۲۰، سه قبضهاش از کار افتاده و فقط یک قبضه سرپاست. از ساعت یازده تا دو نیم بعدازظهر، یک ریز آتش فرستاد.، عراقیها که نزدیک میشدند آنقدر گلوله را نزدیک میگرفتم که ترکش به خط خودی میرسید. عقب که میرفتند با ۱۲۰ آتش میریختیم و آنقدر به سید کم نکن، کم نکن! گفتم که صدایم گرفت.

 

آن روز بیش از ۷۰۰ گلوله خمپاره ۱۲۰ روی عراقیها ریختیم، کف جاده فاو امالقصر پر از جنازه بود.

 

پس از پاتک دیدگاه را تحویل دیدهبان دیگری دادم و قصد کردم پای قبضهها بروم و دست سیدمحمد و قبضهچیهاش را ببوسم.

 

به موضع ۱۲۰ که رسیدیم به عظمت کار بچهها پای قبضه ۱۲۰ پی بردم. از شانزده قبضهچی، شش نفرشان مجروح شده بودند و پنج نفرشان شهید، پنج نفر بقیه هم از بس برایم خمپاره فرستاده بودند، گوششان کیپ بود. تمام تنشان بوی باروت و خرج خمپاره میداد و لوله بلند خمپاره مثل لوله تفنگ، سرخ و داغ بود. و عجیبتر از همه اینکه از گوش سیدمحمد خون میآمد و روی پیرهنش میریخت. پرده گوش او از شدت انفجار پاره شده بود، و به خوبی نمیشنید.

 

سید که دید مات و مبهوت شدهام گفت: «به جمعِ کران خوش آمدی»، از آن به بعد اسم جمکران ماند روی قبضهچیها.

 

شناسنامه خاطره

راوی: علی حاتمی، مسئول واحد دیده‌بانی گردان ادوات لشگر ۳۲ انصارالحسین علیه‌السلام

مکان و زمان وقوع خاطره: استان بصره، جاده فاو- امالقصر، ۱۳۶۴/۱۱/۳۹

مکان و زمان بیان خاطره: همدان، ستاد کنگرة شهدا، ۱۳۹۳/۱۲/۱۲


کتاب--------------------------------------------

      بچه‌های مَمّدگِره، صفحات ۲۰۳ و ۲۰۴ 


دیده‌بان علی حاتمی

دیدهبان مدافع حرم حاج علی حاتمی در جبهههای سوریه


  • ۰
  • ۰

دیده‌بانی در سال ۱۳۶۴


ماجرای جیپ‌های فرماندهی

 

محمدظاهر عباسی فرماندهی شیک‌پوش و شجاع بود. همیشه لباس سبز اتوکشیده می‌پوشید و نمی‌گذاشت گرد و خاک جبهه روی لباسش بنشیند. در عین حال سر نترسی داشت. دیده‌بان‌ها را که در خط می‌گذاشت، مدام به آنها سرکشی می‌کرد و دنبال رتق و فتق امورشان بود. جایی مثل جاده فاو - ام‌القصر که نیروها را به دلیل آتش سنگین دشمن با نفربر -پی ام پی- جابه‌جا می‌کردند او با جیپ رو باز جلو می‌آمد. اتفاقاً روز اوّلی که رسید جیپ را عقب خاکریز گذاشت و عصر که می‌خواست بر گردد جیپ از آتش دشمن مچاله شد و...

 

عجیب این‌که این اتفاق تا سه روز تکرار شد او هر روز با یک جیپ آمد و با هیچ‌کدام برنگشت. 

 

دیده‌بان‌ها و همه نیروهای گردان ادوات لشگر وقتی این اندازه شجاعت و خونسردی را از فرمانده‌شان می‌دیدند، انرژی می‌گرفتند.

 

شناسنامه خاطره

راوی: مهدی مرادیان، دیده‌بان توپخانه گردان لشگر ۳۲ انصارالحسین علیه‌السلام

مکان و زمان وقوع خاطره: استان بصره عراق، جاده فاو - ام‌القصر، عملیات والفجر ۸، بهمن ۱۳۶۴

مکان و زمان بیان خاطره: همدان، ستاد کنگره شهدا، ۱۳۹۴/۰۴/۰۱

 

کتاب-------------------------

       بچه‌های مَمّدگِره، صفحه ۲۰۲


مهدی مرادیان

از راست برادران؛ حمید حسام، مهدی مرادیان و محمود رجبی


  • ۰
  • ۰

دیده‌بانی در سال ۱۳۶۴


خدا خواست

 

پس از نبرد سنگین جاده فاو - ام‌القصر با حسین توکلی برای استراحت در مقرّ رأس‌البیشه به عقب بر می‌گشتیم.  


حسین روحیه ماجراجویی خاصی داشت و من از کنجکاوی‌های او خوشم می‌آمد. سر راه برگشت از دور چشمش به دکل بلند ۴۵ متری قرارگاه افتاد. کُد مخابراتی دکل «حامد» بود. تمام دیدگاه‌های ارتش و سپاه در منطقه فاو زیر نظر مسئولین این دکل مدیریت می‌شدند. 


شب بود و تاریک، حسین به آهستگی موتور را یک گوشه گذاشت و گفت: «جواد پشت سر من بیا بالا». برای یک دیده‌بان هیچ چیز مثل دید زدن از روی یک دیدگاه بلند، لذّت نداشت. تا آن روز پای ما به دکل نرسیده بود و دائم پشت خط و کنار نیروها بودیم و از آنجا با قبضه‌های توپ کار می‌کردیم. وقتی به اتاقک چوبی بالای دکل رسیدیم، همه جا زیر پای‌مان بود. دست بر قضا دیده‌بان حامد تحویل‌مان گرفت. بعد از این‌که فهمید دیده‌بان توپخانه از لشگر انصارالحسین هستیم، کنار ایستاد. دوربین‌های شخصی ما دید در روز بود و آنجا به کار نمی‌آمد. اجازه گرفتیم و با دوربین‌های روی دکل، جاده فاو - ام‌القصر را خوب نگاه کردیم. دشمن از عقب در حال نقل و انتقال بود و به شکل وسیع، مقدمات یک پاتک سنگین را فراهم می‌کرد. 


قرارگاه را مطلع کردیم و گروه‌های توپخانه ۲۳۰ میلی‌متری ارتش و ۱۳۰ و کاتیوشای سپاه برای ریختن آتش هماهنگ شد. ما گرا می‌دادیم و قبضه‌ها شلیک می‌کردند. جهنمی به پا شد، خدا خواسته بود که به شکل اتفاقی گذر ما به این دکل بیفتد و از آن بالا آتش توپخانه را هدایت کنیم. 


شناسنامه خاطره 

راوی: محمدجواد سیفی، دیده‌بان بسیجی، توپخانه لشگر ۳۲ انصارالحسین علیه‌السلام 

مکان و زمان وقوع خاطره: استان بصره، منطقه فاو، راس‌البیشه، ۱۳۶۴/۱۲/۲۹

مکان و زمان بیان خاطره: بخشداری مرکزی همدان، ۱۳۹۳/۰۷/۰۵


کتاب---------------------------------------------

       بچه‌های مَمّدگِره، صفحات ۲۰۰ و ۲۰۱


محمدجواد سیفی

  • ۰
  • ۰

دیده‌بانی در سال ۱۳۶۴


آموزش در جنگ

 

رفتن به آموزش و طی کردن دوره تخصصی دیده‌بانی در مرکز توپخانه اصفهان، اعتباری به کار دیده‌بانی می‌داد و کلاس دیده‌بانی را بالا می‌برد. من تازه وارد دیده‌بانی شده بودم که به مسئول واحد دیده‌بانی توپخانه، سیدعلی‌اصغر صائمین ابلاغ شد که یکی از دیده‌بان‌ها را برای آموزش به اصفهان اعزام کند. 


سیدعلی‌اصغر دست روی هر کسی می‌گذاشت، طرف با بی میلی، می‌گفت: «نمی‌روم»، همه رو گرداندند و قرعه به نام من بیچاره خورد. نیامدن بچه‌ها و بی اعتنایی به آموزش در پشت جبهه فقط و فقط به خاطر دور نشدن از محیط با صفای جبهه بود. وگرنه هر کسی می‌دانست که مرکز تخصصی اصفهان، سطح مهارت فنی بچه‌ها را تا چه حد بالا می‌برد.

 

دوره دو ماهه آموزش تخصصی دیده‌بانی در اصفهان زیر نظر فرمانده آموزشگاه شفیع‌زاده، به نحو قابل قبولی گذشت. و من هم باد به غب‌غب انداختم که این دوره را با نمره عالی و دریافت گواهی پایان دوره گذرانده‌ام و یک دیده‌بان فنی شده‌ام. به منطقه برگشتم و کنار همان بچه‌هایی قرار گرفتم که دیده‌بانی را به شکل تجربی در پشت خاکریز آموخته بودند. وقتی خودم را در کفه قیاس با آنها قرار دادم دیدم تک‌تک آنها بهتر از منِ آموزش دیده، گلوله توپ را هدایت می‌کنند و این اثر کار عملی همراه با اخلاص و سختکوشی بچه‌ها بود. 


شناسنامه خاطره

راوی: محمدجواد سیفی، دیده‌بان گردان توپخانه لشگر ۳۲ انصارالحسین علیه‌السلام 

مکان و زمان وقوع خاطره: استان اصفهان، شهر اصفهان، مرکز آموزشی تخصصی و جبهه‌های جنوب، ۱۳۶۴

مکان و زمان بیان خاطره: همدان، باغ موزه دفاع مقدس، ۱۳۹۳/۰۸/۰۸


کتاب----------------------------------------------

       بچه‌های مَمّدگِره، صفحات ۱۹۸ و ۱۹۹


محمدجواد سیفی

برادر محمدجواد سیفی و جانباز شهید علی خوش‌لفظ

  • ۰
  • ۰

دیده‌بانی در سال ۱۳۶۴


شب اول محرم

 

مدتی بود که گردان‌های توپخانه و ادوات از هم تفکیک شده و شهید محمدظاهر عباسی فرمانده گردان ادوات و شهید ناصر عبداللهی فرمانده گردان توپخانه شدند.

 

دیده‌بان‌های ادوات خسته بودند، به ناچار عباسی از عبداللهی خواسته بود که دیده‌بان‌های توپخانه را جایگزین آنان کند.

 

من، جواد سیفی، و نقی کریمی از توپخانه برای استقرار در دیدگاه به ارتفاعات مشرف به سد دربندی‌خان عراق رفتیم. عصر جمعه بود که رسیدیم و دیدیم، یکی از دیده‌بان‌های شهید ادوات -مصطفی پاک‌نیا- را داخل یک فرقون گذاشته‌اند در حالی‌که چهاردست و پایش شل و آویزان بود. او را به عقب می‌آوردند. پشت سر کسی که فرقون را حمل می‌کرد دیده‌بانی ژولیده و خاک خورده بود که در حادثه شهادت مصطفی، مجروح شده بود. تلوتلو می‌خورد و می‌آمد. به قدری گرد و غبار چهره‌اش را عوض کرده بود که تا نزدیک نشدیم نفهمیدیم که او حسین توکلی است.

 

حسین یک سر و گردن از بقیه بچه‌ها بالاتر بود. این بچه آرام و قرار نداشت. ما اگر داخل چادر یا سنگر می‌خوابیدیم، او عکس ما عمل می‌کرد. صبح که بیدار می‌شدیم، می‌دیدم که بیرون زده و داخل یک چاله روی خاک، بدون پتو خوابیده است. در شرایط رفاه و راحتی، نیز خودش را به سختی عادت می‌داد. اینجا هم وقتی مجروح شد، خیلی زود برگشت.

 

من مسئول دیدگاه ارتفاع «شاخ سورمر» بودم و یک هفته به اول ماه محرم مانده بود که حسین رسید. می‌دانستم که سرش برای کارهای غیر عادی درد می‌کند، گفتم: «حسین پیشنهادی دارم.»

 

گفت: «بفرما بگو»

 

گفتم: «بیا تا یک هفته، یعنی تا شب اول محرم، همه سهمیه‌های خمپاره‌ها را جمع کنیم و یک‌جا همه را شب اول محرم مصرف کنیم.»

 

حسین گفت: «خیلی خوب است، چقدر سهمیه داریم!؟»

 

گفتم: «روزی ده گلوله ۸۱ میلیمتری و شش گلوله ۱۲۰»

 

به دو دیدگاه تقسیم شدیم؛ من از «شاخ سورمر» چند موضع را شناسایی کردم و حسین از دیدگاه «کیمره»

 

یکی، دو روز به موعد مقرر مانده بود که محمدظاهر عباسی ما را صدا کرد و با اعتراض گفت: «چرا آتش نمی‌ریزید!؟ چرا سهمیه‌تان را نمی‌زنید!؟»

 

موضوع را برایش گفتیم، او نیز مثل حسین توکلی از کارهای هیجانی و پر مخاطره خوشش می‌آمد و من برق شادی را در چشمانش دیدم. از پیشنهاد استقبال کرد و گفت: «من هم به هر قبضه [ ۸۱ و ۱۲۰ میلی‌متری ] ده تا سهمیه گلوله اضافه می‌دهم.»


 ⚪⚪⚪


شب اول ماه محرم درست مثل شب‌های عملیات شد. محمدظاهر عباسی همه قبضه‌ها و دیده‌بان‌ها را به گوش کرد. رأس ساعت ۱۰ رمز عملیات را گفت: «یا اباعبدالله الحسین، یا اباعبدالله الحسین»

 

تا ظرف چند دقیقه سهمیه یک هفته را یک جا روی عراقی‌ها ریختیم. این‌گونه آتش ناگهانی و پرحجم و محکم، یک آتش تهیه بود که همیشه قبل عملیات ریخته می‌شد. عراقی‌ها به توهّم عملیات بزرگ و زمینی، تمام سطح دریاچه دربندی‌خان را با منور روشن کردند.

 

و برای دقایقی خواب از چشمان دشمن پرید.

 

شناسنامه خاطره

راوی: مهدی مرادیان، مسئول تیم دیده‌بانی گردان توپخانه لشگر انصار الحسین علیه‌السلام

مکان و زمان وقوع خاطره: استان سلیمانیه عراق، منطقه عمومی دربندی‌خان، پاییز ۱۳۶۴

مکان و زمان بیان خاطره: همدان، ستاد کنگره شهدا، ۱۳۹۴/۰۴/۰۱


دیده‌بان‌های ادوات

از راست برادران: مهدی مرادیان، حسین توکلی و محمدجواد سیفی

  • ۰
  • ۰
دیده‌بانی در سال ۱۳۶۴ 


مثل یک روح در دو بدن


جنگ آدم‌های خودش را پیدا می‌کرد. آدم‌هایی که از هر طبقه اجتماعی با سطح معیشتی و مذهبی متفاوت بودند. پدر مجید نوجوان، از بازاری‌های سرشناس شهر و متمکّن و البته مؤمن بود که می‌توانست مجید و سایر پسرانش را برای تحصیل به هر کجا که می‌خواست بفرستد. ولی باور عمیق مذهبی و آموزه‌های قرآنی، او و بچه‌هایش را وقف مسجد و قرآن کرد. 


مجید برادر کوچک‌تر خانواده بادامی و بسیار پر جاذبه و باهوش بود که خیلی زودتر از سنش جذب جبهه شد. برادر بزرگ‌ترش حاج مهدی، قبل از او دوربین دیده‌بانی به دست گرفت و مجید پس از او از شاگردان برجسته ممدگره شد. 


مجید سوار موتور که می‌شد پایش به زمین نمی‌رسید. ولی ممدگره عاشقش بود و از این نوجوان مستعد با انگیزه یک دیده‌بان توانا ساخت. 


پس از شهادت ممدگره، شاگردان او مثل علی‌اکبر صفائیان و سیدعلی‌اصغر صائمین به شهادت رسیدند. مجید که علاوه بر مهارت در دیده‌بانی قاری خوش‌صوتی بود. بیش از پیش گُل کرد امّا همچنان متواضع و بی‌ادعا بود. 


سال ۱۳۶۲ به همراه پدر شهید رعنایی و چند نفر دیگر از پدران شهدا برای بازدید از محل شهادت فرزندانشان به منطقه عملیاتی والفجر ۲ رفتیم. وقت نمازظهر فرا رسید. مجید هم با ما بود. با این‌که از نظر سن و سال از همه کوچک‌تر بود امّا پدران شهدا، اصرار کردند که نماز را پشت سر او اقامه کنند. شاید در سیمای نورانی و دل قرآنی مجید، تصویر فرزندان شهیدشان را می‌دیدند. 


⚪⚪⚪


برادر بزرگ‌تر مجید، حاج مهدی بادامی رئیس ستاد تیپ بود. و از من خواست که مجید را قانع کنم پس از مدت‌ها حضور در جبهه به عقب برگردد. پرسیدم چرا؟ گفت: «من با پدر و مادرم راهی سفر حج هستم و تا برگردم بهتر است مجید پیش خانواده باشد.»


کار سختی به عهده‌ام گذاشته شده بود. چرا که می‌دانستم شهر با همه زرق و برق و آرامشش برای مجید مثل قفس تنگ است. با او از دیرباز دوست و همرزم بودیم. وقتی در سالروز تولد آقا امام رضا علیه‌السّلام به مشهد رفتیم همانجا صیغه برادری خواندیم و مثل یک روح در دو بدن بودیم. با دیدن یکدیگر به شوق و شعف می‌رسیدیم آمدن به شهر سخت بود امّا، پذیرفت و به محض این‌که حاج مهدی و پدر و مادرش از حج آمدند، به جبهه برگشت. 


⚪⚪⚪


فروردین ۱۳۶۴ با گروهی از دانش‌آموزان به جبهه مریوان رفت و همان زمان بود که عراق به ارتفاع شُنام حمله کرد. مجید و محمد جهانپور و سایر همرزمانش تا آخرین فشنگ جنگیدند و به شهادت رسیدند و پیکرشان همانجا ماند. 


خبر شهادت مجید زیر و رویم کرد. گویی قطعه‌ای از جانم روی تخته سنگهای قله شُنام افتاده است. 


آرام و قرار نداشتم. یاد روزهای خوب زندگی در شهر، رزم در جبهه با مجید، برای لحظه‌ای از خاطرم نمی‌رفت. تا اینکه با برادر مجید، حاج مهدی و دو، سه نفر دیگر برای زیارت حضرت امام عازم حسینیه جماران شدیم. 


وقتی نگاهم به سیمای ملکوتی امام افتاد. چفیه‌ای که یادگار مجید بود را به طرف امام انداختم. امام دستی روی آن کشید و چفیه را به صورتم کشیدم و آرامش به جان مرده‌ام برگشت. 


 شناسنامه خاطره 

راوی: خسرو بیات، دیده‌بان بسیجی گردان توپخانه لشگر ۳۲ انصارالحسین علیه‌السلام 

مکان و زمان وقوع خاطره: استاد کردستان، جبهه مریوان، فروردین ۱۳۶۴ 

مکان و زمان بیان خاطره: همدان، بنیاد حفظ آثار، ۱۳۹۴/۱۲/۱۸


کتاب----------------------------------------------

       بچه‌های مَمّدگِره، صفحات ۱۸۱ تا ۱۸۳ 


  • ۰
  • ۰
دیده‌بانی در سال ۱۳۶۴ 


 حضور در عملیات بزرگ و سراسری والفجر ۸ -فتح فاو- درخشان‌ترین صحنه از کارنامه دیده‌بان‌های گردان آتش -ادوات و توپخانه- تا این مقطع از دفاع مقدس است. 


ارتباط زنجیره‌ای آتش منحنی تحت پوشش قرارگاه واحد از همه یگان‌های عملیاتی سپاه منجر به اجرای روش «عمل کلی» می‌شود. آتش در رزم فاو به ویژه در جاده فاو - بصره و فاو - ام‌القصر، بیش از پیش از نقش نیروی پیاده گردان‌ها، در سرنوشت جنگ خودنمایی می‌کند. 


در این سال تیپ ۳۲ انصارالحسین به لشگر ۳۲ انصارالحسین ارتقاء می‌یابد. اولین واحدهای آتشبار توپخانه، قبضه‌های ۱۲۲ و ۱۳۰ میلیمتری به گردان آتش افزوده می‌شود. دیده‌بان‌ها نیز دوره‌ای کاملاً تخصصی هدایت آتش را در پادگان‌های آموزشی می‌آموزند. در همین سال ادوات و توپخانه از هم جدا شده و هر کدام در قالب یک گردان مستقل تعریف می‌شوند.


کتاب------------------------------------

       بچه‌های مَمّدگِره، صفحه ۱۷۹